فردا ۱۶ نفری دو روزی می ریم یه روستای دور افتاده
کلا ۱۰۰۰نفرهم توش زندگی نمی کنن
این روان شناس گروهمون بهمون گفته هر وسیله ای که ارومتون می کنه با خودتون بیارید
تو اون روستا نه تلویزیون داریم نه اینترنت نه تلفن
خودمونیم و خودمون...
مدت هاست که نمیتونم البوم سیاه رنگی رو که عکسهام از نوزادیم تا ۱۲ سالگیم توشه رو بدون اشک ببینم
با خودم می برمش
باید با این بلوغ وحشتناک ذهنیم کنار بیام
من کودکی هام رو می خوام...
به همون نابی
خیلی سخته وقتی بغض تو گلوت راه نفست رو بند اورده
به خاطر اون غرور لعنتیت با زور لبخند بزنی و
بگی :خوبم
این روزا فقط باید فکر کنم
حالا می فهمم که اصلا خودم رو نمی شناختم
تکلیفمو با زندگی باید روشن کنم
نمی تونم بنویسم...
it's all coming back to me now-
وحشتناکه وقتی اندازه ی مو های سرت ادم دور و برت باشه و باز هم تنها باشی
از اون وحشتناک تر وقتی که روز تولدت از بقیه ی روزای سال تنها تر باشی
-
-
-
روزی که مال من بود شد یه کابوس کنار بقیه ی کابوس هام
خیلی برنامه ریزی کرده بودم براش
حیف اون روز...
حیف...
خیلی دوست دارم برگردم به ماه رمضون ۱۲و۱۳ سالگیم...
خونه ی مامان بزرگ
سحر که می شد بابا بزرگم می یومد همه رو صدا می کرد
همه دور هم می شستیم سر سفره ای که مامان بزرگم قبلا اماده کرده بود
موقع افطارم که دیگه واسه خودش شوری داشت
حالا که تو خونه تنها کسی هستم که روزه می گیره
سحر و افطار واسم فقط حکم وعده غذایی رو دارن
نه از اون خوا ب الودگی موقع سحر خبری هست نه از گرسنگی قبل از افطار
دیگه روزه بودنم با نبودنم فرقی به حالم نداره
تنها احساسی که خوب می فهمم دلتنگی ست...
ای کاش زمان تو ۱۲ سالگیم می ایستاد...
با گریه نوشتن هم عالمی داره...
